تبليغاتX
::. شعر .::

شعر

 

 

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

آبان 1384
مهر 1384

 

: پیوندها

 

.:: قالب های رایگان ::.

 


جوینده یابنده است


 
 

: طراح قالب

 

قالب های رایگان برای بلاگفا به همراه 400 کد جاوا

 
 

| +| نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384 توسط مهرداد  |   |  ارسال به دوستان
 

بسم الله الرحمن الرحیم

منت خدای را عزو جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.هر نفسی که فرود می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات . پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب ـ

از دست و زبـــــان کـــه برآیـــد

کــز عهــده شکــرش بدر آیــــــد

باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده . پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی به خطای منکر نبرد ـ

ای کریمی کــــه از خزانه غیب ـــــــــ گبر تــرسا وظیفه خـــــور داری

دوستـــــان را کجا کی محروم ـــــــــ تو کـــه با دشمن این نظــــر داری

فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرمود تا بنات در مهد زمین بپرورد . درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیعکلاه شکوفه بر سر نهاده . عصاره تا کی به قدرت او شهد قایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته ـ

ابر و باد و مـــه و خورشید و فلـــک در کـــارنــد

تـــا تو نانی به کف آری و بـــه غفلت نخـــــــوری

همـــه از بهــر تو ســرگشته و فـــــــرمانبـــــردار

شـــرط انصاف نبــــاشد کــــه تو فـــرمــان نبــری

در خیر است از سرور کاینات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان و صفوت آدمیان و تتمه دور زمان محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم ـ

شفـــع مطــاع نبـــی کــریم

قسیـــم جسیــم نسیــم وسیـم

هر گه که یکی از بندگان گنهکار پریشان روز گار دست انابت به امید اجابت به درگاه حق جل و علا بردارد ایزد تعالی در وی نظر نکند بازش بخواند باز اعراض فرماید بار دیگرش به تضرع و زاری بخواند حق سبحانه و تعالی فرماید: یا ملایکتی قداستحییت من عبدی و لیس له غیری فقد غفرت له. دعوعتش اجابت کردم و امیدش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم ـ

کرم بیــن و لطف خـــداونــدگــــــار

گنه بنــده کـرده است و او شرمسار

حکایات

پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام هرگز دریا ندیده بود و محنت کشتی نیازموده. گریه و زاری در نهاد و لرزه بر اندامش افتاد. چنذانکه ملاطفا کردند آرام نمی گرفت وملک را عیش از او منغص شد چاره ندانستند . حکیمی در آن کشتی بود ملک را گفت: اگر فرمایی من او را خاموش کنم. گفت: غایت لطف باشد . بفرمود تا غلام را به دریا انداختند. دست در خطام کشتی زد. چون برآمد به گوشه ای بنشست و آرام یافت. ملک را پسندیده آمد گفت: در این چه حکمت بود؟ گفت: اول محنت غرقه شدن را نچشیده بود و قدر سلامت کشتی نم دانست. همچنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید ـ

حکایت

یکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پیری و امید از زندگانی قطع کرده که نا گه سواری از در در آمد و مژده آورد که فلان قلعه را به دولت خداوند گشادیم و دشمنان اسیر شدند و سپاه و رعیت آن طرف بجملگی مطیع فرمان گشتند. ملک را نفسی سرد از سر درد برآمد و گفت: این مژده مرا نیست دشمنانم راست یعنی وارثان مملکت ـ

در این امیــــد بسر شــــد عمــر عــزیـز

که آنچــه در دلم است درم فـراز آیـــــد

امیـــد بسته بــر آمد ولی چه فایده زانک

امید نیست کــــه عمــر گذشته باز آیــــد

حکایت

آورده اند که نو شیروان عادل را در شکار گاهی صیدی کباب کـــــرده بـــــودنـــد و نمک نبود. غلامی را به روستا فرستاد تا نمک حاصل کند . گفت: زینهار تا نمک به قیمت بستانـــی تا رسمی نگردد و دیه خراب نشود. گفتند: این قدر چه خلل کند؟ گفت بنیاد ظلم در جهان اول اندک بوده است و به مزید هر کس بدین درجه رسیده است ـ

اگــــر زباغ رعیت ملـــک خـــورد سیبی

بر آورنـــد غلامان او درخت از بیـــــــخ

بـــه پنج بیضه کـــه سلطان ستم روا دارد

زننــــد لشکـتریانش هزار مرغ به سیـــخ

حکایت

مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. درویش را مجال انتقام نبود. سنگ را با خود همی داشت تا وقتی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و او را در چاه کرد. درویش در آمد و سنگش در سر انداخت. گفتا: تو کیستی و مرا این سنگ چــــــرا زدی؟ گفت: من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت: چندین وقت کجا بودی؟ گفت: از جاهت می اندیشیدم اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت شمردم ـ

نـــا سزایی را چـــو بینی بخت یــار

عاقلان تسلیم کــردند اختیـــــــــــــار

چــــون نـــداری ناخن درنده تیــــــز

باددان آن به که کم گیـــری ستیـــــز

هــــر کــه با پولاد بازو پنجه کـــرد

ساعـــد مسکین خـــود را رنجه کرد

بــــاش تا دستش ببنـــد روزگـــــــار

پس به کام دشمنـــان مغـزش بـــر آر

| +| نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384 توسط مهرداد  |   |  ارسال به دوستان
 
 
| +| نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384 توسط مهرداد  |   |  ارسال به دوستان
 

زلف بــــر باد مــده تا نــدهی بــــــربــادم

نــــاز بنیاد مکـــــن تــــا نکنــــی بنیــــادم

می مخوربا همه کس تانخورم خون جــگر

سرمکش تا نکشد سر بفلک فــــــــــریـادم

زلف را حلقـــــه مکـــن تا نکنــی در بندم

طره را تاب مـــده تـــــــا نــدهی بربــــادم

یار بیگانه مشو تــــا نبــــری از خــویشــم

غم اغیار مخـــور تا نکنــــــــی نــا شـــادم

رخ برافـروز که فارغ کنی از برگ گلـــم

قــــد برافراز کـــه از سرو کنــــــی آزادم

شمع هــر جمع مشو ورنه بســـوزی مـارا

یاد هـــر قوم مکن تــــا نروی از یـــــــادم

شهـــــره شهـــر مشــو تا ننهم سر در کوه

شــــور شیــرین منما تــا نکنـــی فرهـــادم

رحم کن بر من مسکین و بفـــــریــادم رس

تـــــا بخــاک در آصف نـــــرسد فــریــادم

حافظ از جورتو حاشا که بگردانـــــد روی

من از آن روز که در بنـــد تـــــــوام آزادم

| +| نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384 توسط مهرداد  |   |  ارسال به دوستان
 
| +| نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384 توسط مهرداد  |   |  ارسال به دوستان
 

سالهــــا دل طلب جــام جـم از مـــــا میکـــــرد

وآنچــه خـود داشت ز بیگانــــــه تمنــا میکـــرد

گوهــری کـز صدف کــون و مکان بیـــرونسـت

طلب از گـــم شده گان لــب دریــــــا میکــــــرد

مشکل خـــویش بر پیـر مغـــــان بــــــردم دوش

گـــو به تائیــد نظـــر حــــــل معمـــــا میکــــرد

دیــدمش خــرم و خنـــدان قـــدح بـــــاده بــدست

و انــدر آن آینـــــه صـــــد گـونه تمـــاشا میکرد

گفتم این جــــام جهــــان بین به تو کی داد حکیـم

گفت آنـــروز که این گنبــــد مینـــــــا میکــــــرد

بیــــدلی در همــــه احـــوال خــــدا با او بــــــود

او نمیــــدیدش و از دور خــــــــدایــــــا میکـــرد

این همــــه شعبــدهء خویش کــــــه میکــرد اینجا

سامــری پیش عصــا و یـد بیضــــا میکــــــــــرد

گفت آن یــار کــز و گشت ســــر دار بلنـــــــــــد

جــرمش این بــود که اسرار هــــــــویدا میکـــرد

فیض روح القــدس ار باز مــــــــدد فـــرمایــــــد

دیگـــــران هـــم بکننـــــــد آنچـــه مسیحــا میکرد

گفتمش سلسلـــه زلــف بتــان از پـــــــــی چیـست

گفـت حــــافظ گلـــــــه از دی شیــــدا میکـــــــرد

| +| نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384 توسط مهرداد  |   |  ارسال به دوستان
 

| +| نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384 توسط مهرداد  |   |  ارسال به دوستان
 

در ازل پـــرتو حسنـت ز تجــــلــــی دم زد

عشق پیـــدا شـــد و آتــش بهمـه عالــــــم زد

جلوه کر درخت دید ملک عشـق نـــــــداشت

عین آتش شد ازین غیــرت و بـــــــر آدم زد

عقل می خـواست کزآن شعله چراغ افروزد

بــرق غیرت بــدرخشید و جهـــان برهــم زد

مـــدعی خواست کــه اید بتماشا گـــــــه راز

دست غیب آمـــد و بر سینـــه نا محــــرم زد

دیگـــران قرعه قسمت همــه بر عیش زدنــد

دل غمـــدیــده مــا بــود کــه هــم بر غــم زد

جان علوی هوس چــاه زنخــدان تـــو داشـت

دست در حلــقه آن زلف خـم انــدر خــــم زد

حافظ آنروز طــرب نامـــه عشق تـو نــوشـت

کــه قلــم بر سر اسبـــاب دل خـــــــــــرم زد

| +| نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384 توسط مهرداد  |   |  ارسال به دوستان
 

افسر سبزواری

این کاخ که می بینی، گاه از تو و، گاه از من

جاوید نخواهد ماند، خواه از تو و خواه از من

گردون چو نمی گردد بر کام کسی هرگز

گیرم که تواند بود مهر از تو و، ماه از من

گر هیچ نبازی، باز چون هیچ نخواهی برد

رنجی ز چه زین شطرنج، فرزین ز تو شاه از من

کبکی به هزاری گفت: پیوسته بهاری نیست

این خنده و افغان چیست؟ گل از تو گیاه از من

با خویش در افتادیم، تا ملک زکف دادیم

از جنگ کسان شادیم، داد از تو و آه از من

نه تاج کیانی ماند، نه افسر ساسانی

"افسر" ز چه نالانی، تاج از تو کلاه از من

 

 

 پروین اعتصامی

 

محتسب مستی به ره دید و گربانش گرفت

مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می روی

گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت: می باید ترا تا خانه ی قاضی برم

گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم

گفت: والی از کجا در خانه ی خمار نیست؟

گفت تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب

گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم

گفت: پوسیده ست، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر درافتادت کلاه

گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی، زآن چنین بیخود شدی

گفت: ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیار مردم مست را

گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

 

سیمین بهبهانی

| +| نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384 توسط مهرداد  |   |  ارسال به دوستان
 
در حال بازسازی
| +| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384 توسط مهرداد  |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By  mehrdad saify
All Rights Reserved